پژوهشكده تحقيقات اسلامى
28
سرداران صدر اسلام (فارسى)
آنگاه نيزهاى به دست گرفت ، و آن چنان تكانى به آن داد كه دو نيم شد ، سپس نيزه ديگرى به دست گرفت و آن را آزمايش كرد و چون آن را محكم يافت آن را پسنديد ، وپرچم را به نيزهء ديگرى كه انعطاف بيشترى داشت بست . سپس يكى از لشكريان على عليهالسّلام كه از قبيلهء بكربن وائل بود ، به او گفت : « هاشم ! به پيش ، به پيش ، هاشم ترا چه شده است ؟ گويا مىبينم هول و وحشت ترا فرا گرفته ، و سزاوار نيست كه هم يك چشم و هم ترسو باشى ! » هاشم پرسيد : اين كيست ؟ او رابه هاشم معرفى كردند ، هاشم در مقام تعريف و توصيف او برآمد ، و به او گفت : « تو مردى لايق و كاردان ، بلكه بالاتر از آن هستى ، و چنانچه من در اين مصاف نقش بر زمين شدم ، تو پرچم را بدست بگير . » سپس به ياران خود گفت : « بند كفشهاى خود رامحكم كنيد ( و خود را براى حمله آماده سازيد ) زيرا اگر پرچم رابه اهتزار درآورم ، بدانيد كه هيچكس نمىتواند بر من پيشى گيرد . » سپس نگاهى به لشكر معاويه انداخت ، و گردانى با نيروهاى زياد نظرش را جلب كرد ، هاشم پرسيد : اينها كيانند ؟ گفتند نيروهاى تحت فرماندهى ذوالكلاع ( يكى از سرداران برجسته و مهم معاويه ) ، سپس گردان ديگرى نظرش را جلب كرد ، چون جوياشد ، گفتند بخشى از اهل مدينه و قريش هستند . هاشم گفت : نيازى به جنگيدن با آنان ندارم ، سپس نظرش به يك اطاق و قبّهاى سفيد افتاد ، پرسيد چه كسى در آن مستقر است ؟ گفتند : معاويه و يارانش ( يعنى مقر فرماندهى دشمن آنجاست ) . بالأخره پرسيد : آن سياهى كه درآن طرف قبه است چيست ؟ گفتند : عمروعاص و دو فرزندش آنجا ايستادهاند . در اينجا هاشم پرچم را به دست گرفت ، و به علامت آمادگى براى آغاز حمله ، آن را به اهتزار درآورد ،